تبليغاتX
دل سوخته عشق

محسن خلیلی

پند لقمان به پسرش 

 
روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی.

·         اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!

·         دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی

·         و سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی


پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:

اگر کمی دیر تر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است.
و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست

يک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد

ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاى مادرش شد

از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفيده؟

مادرش گفت: هر وقت تو يک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، يکى از موهايم سفيد مى‌شود.

دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفيد شده! 

Click to view full size image

قشنگترین دختر

فاصله ی دخترک تا پیرمرد یک نفر بود / روی نیمکتی چوبی

 روبروی یک آبنمای سنگی
 پیر مرد از دختر پرسید غمگینی؟
 نه

 مطمئنی؟
 نه

 چرا گریه می کنی؟
 دوستام منو دوست ندارن
چرا؟ -
چون قشنگ نیستم

 خودشون اینو بهت گفتن؟

 نه
 ولی تو قشنگترین دختری هستی که تا حالا دیدم

راست می گی؟
  از ته قلبم آره    -
دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید وبه طرف دوستانش دوید / شاد شاد
 
چند دقیقه ی بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد / کیفش رو باز کرد
عصای سفیدش رو بیرون آ ورد ورفت
 
 
به راحتی میشه دل دیگران رو شاد کرد / حتی با یک حرف ساده

دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد

معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد زيرا با وجودى كه پستاندار

عظيم‌الجثه‌اى است امّا حلق بسيار کوچکى دارد

دختر کوچک پرسيد: پس چطور حضرت يونس به وسيله يک نهنگ بلعيده شد؟ 

معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. اين از نظر فيزيکى غيرممکن است.

دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت يونس مى‌پرسم..

معلم گفت: اگر حضرت يونس به جهنم رفته بود چى؟ 

دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسيد.

براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

محسن آقای گل

آیا حسین عبدی مشکلی دارد...؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 12:40 توسط محسن خلیلی |
محسن پا طلای
سلام دوستان راستش می خوام توی این آپ در مورد محسن خلیلی حرف بزنم دلیلشم یه نظری بود که تو نظر بدهید ها قرار گرفته و البته هنوز هم هست می خوام از اول محسن خلیلی بگم بگم ریشه ی طرفداری پرسپولیسی ها از محسن خلیلی از کجا رشد کرد

.... اس تق لال 1 – سایپا 3 بازی رفت ورزشگاه آزادی

اون بازی زیاد یادم نیست فقط اینقدی رو یادمه که ارشاد یوسفی با یه کار احمقانه گل خورد و اس تق لال یک بر صفر جلو افتاد اما نیمه ی دوم این سایپا بود که 3 تا گل زد و تونست جلوی اون همه تماشاچی بازی رو به نفع خودش تموم کنه زننده ی یکی از سه گل سایپا محسن خلیلی بود.

...... استقلال 1 – سایپا 2 بازی برگشت ورزشگاه آزادی مملو از تماشاگر

استقلال در راه قهرمانی بود اگر سایپا رو می زد یکی از شانس های قهرمانی محسوب می شد

اما.......

تا دقیقه ی 72 یک بر صفر جلو بود اون روز رو خوب یادمه داش محسن کاپیتان بود که علی دایی اومد تو بازی خواست بازو بند رو بده به دایی ولی دایی قبول نکرد درست یک دقیقه بعد بود که خلیلی فرار کرد و گل مساوی رو به ثمر رسوند دقیقه ی 75 بود که خلیلی فرار دوم روهم شروع کرد این بار مهاجمان استقلال رو یکی یکی سر کار گذاشت و آخرشم نوبت طالبلو بود که با هاش تک به تک شد و اون رو هم رد کرد و به نشانه ی تحقیر استقلال دست هاشو قبل از گل شدن توپ به سمت هم بازی هاش که برای شادی به سمتش می اومدن تکون می داد و بعد هم با یه بقل پای آروم گل رو زد تو دروازه ی استقلال و جلوی اون همه تماشاچی مرد محبوب پرسپولیسی ها شد

...... تابستان سال 1386 فصل نقل و انتقالات

......... پرسپولیس 3 – صنعت نفت 2 اولین بازی لیگ

خلیلی زننده ی گل دوم پرسپولیس

....... پرسپولیس 3 ابومسلم 0 هفته ی سوم

خلیلی زننده ی 2 گل از 3 گل پرسپولیس

.......... پرسپولیس 2 – پیکان 1 هفته ی چهارم

خلیلی زننده ی گل اول پرسپولیس

                                                              ...... پرسپولیس 3 – فجر3

خلیلی زننده ی گل دوم پرسپولیس

...... پرسپولیس 1 استقلال 1 هفته ی نهم

دیگه کم کم داشتیم به آخر های بازی می رسیدیم که درست دقیقه ی 84 بود که خلیلی روی سر قربانی و صادقی بلند شد و سر زد و توپ رو چسبوند به تور دروازه ی استقلال و رویای برد رو نقش بر آب کرد

این جا بود که پرسپولیسی ها شعار محسن رفت و برگشت رو براش ساختن

....... پرسپولیس 1 – سایپا 0 هفته ی چهاردهم

خلیلی زننده ی گل دقیقه ی 96 پرسپولیس

پرسپولیس 1 – برق شیراز 0

خلیلی زننده ی گل دقیقه ی 78 پرسپولیس

پایان نیم فصل اول با قهرمانی نیم فصل پرسپولیس و آقای گلی خلیلی با 9 گل

پرسپولیس 2 پیکان 1 هفته ی بیست و یکم

خلیلی با حساب بازی های جام حذفی 7 بازی بود که گل نزده بود و دچار یک افت روحی شده بود شب قبل از بازی تولد خلیلی بود که همه ازش قول گل زدن گرفتن خلیلی به قولش عمل کرد وگل دوم پرسپولیس رو در حالی که یک یک بودن وارد دروازه کرد.

هفته ی بیست و ششم پرسپولیس 1 استقلال 1

باز هم خلیلی با طالبلو تک به تک شد و گل و بازهم شعار محسن رفت و برگشت خوانده شد

پرسپولیس 2 ملوان 0

خلیلی زننده ی گل اول پرسپولیس

پرسپولیس 5 شیرین فراز 0

خلیلی زننده ی 2 گل از 5 گل پرسپولیس

پرسپولیس 4 – صبا 1

خلیلی زننده ی 2 گل حساس قبل از بازی آخر

پرسپولیس 2 سپاهان 1

و باز هم خلیلی زننده ی گل اول پرسپولیس

این هارو نوشتم تا بدونین واسه چیه که طرفداری می کنم می خوام بگم اگه همه ی پرسپولیسی ها دوسش دارن نه تنها به خاطر بازی خوب و عالیشه بلکه به خاطر اخلاق خوبش هم هست  بازیکنی که  اخطار خیلی کم از داور می گیره و کارت قرمز نمی گیره لیاقت طرفداری داره بازیکنی که هیچوقت تیمش رو به حاشیه نبرده هیچ وقت هیچ شایعه ای از ناحیه ی خلیلی برای پرسپولیس درست نشده لیاقتش خیلی بیشتر از این ها هستش به کوری چشم همه ی بد خواه های داش محسن مطمئنم دوباره با اقتدار بر می گرده

دوستای گلم ازتون خواهش میکنم برای موفقیت محسن خلیلی دعا کنید

حالا قضاوت با خودتون   

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 11:6 توسط محسن خلیلی |
نگاه هايم

  حرفهايم

  و سكوتم

  نه

  هيچ يك اثري نداشت

  همه بي اثر بود

  مي رود

  بدون نگاهي

  و من فكر مي كنم

  و به ياد مي آورم

  روزي را كه گفت " من هستم،تو هم باش "

  نگاهي مي كنم

  من هستم

  اما او............

مي نشينم

در كور سوي كوچه ي تنهايي

روزها به صبر

شب ها به انتظار

گذر زمان

گذر عمر

گفتند چون مي گذرد غمي نيست

گذشت

اما با غم

گفتند اين نيز بگذرد

گذشت

اما سخت

حال چه كنم

به چه شوقي

به چه اميدي

گذرعمر را تماشا كنم

در انتهاي كوچه ي تنهايي

حرف آخر:

 

خواستم برای نبودنت دلتنگی کنم

 

که ....خیالت آمد

هیچکس ویرانی ام را حس نکرد        وسعت تنهایی ام را احساس نکرد

        در میان خنده های تلخ من                گریه پنهایی ام را حس نکرد

     در هجوم لحظه های بی کسی            درد بی کس ماندنم را حس نکرد

      انکه با اغاز من مانوس بود                  لحظه پایانیم را حس نکرد

کاش رويا هايمان روزي حقيقت مي شدند... تنگناي سينه ها دشت محبت

 مي شدند... سادگي مهر و صفا قانون انسان بودن است... کاش

قانونهايمان يک دم رعايت مي شدند ...اشکهاي همدلي از روي مکر است

 و فريب ...،کاش روزي چشم هامان با صداقت مي شدند... گاهي از غم

مي شود ويران دلم ...، کاشکي دلها همه مردانه قسمت ميشدند

قسم خوردم كه پا به پاي تو مسير جاده عشق را بپويم

اما جاده عشق همراهي نمي كند

قسم خوردم كه همراه تو آرامش درياي عشق را حس كنم

اما درياي عشق سرابي بيش نبود

قسم خوردم تا لحظه مرگ ، عشقي جز تو در قلبم نباشد

اما حس مي كنم تو عشقم را فراموش كرده اي

قسم خوردم تنها اميد قلب بيقرارم ، نگاه چشمهاي مهربانت باشد

اما تو نگاه زيبايت را از من ديوانه پنهان مي كني

قسم خوردم تا آخرين نفس دوستت بدارم و عاشقت باشم

اما مي دانم كه تو ديگر دوستم نداري

قسم خوردم جز عشق تو ، هيچ عشقي را به سراچه قلبم راه ندهم

اما فهميدم كه تو معناي عشق مرا از ياد برده اي

قسم خوردم از غم عشق تو ديوانه شوم و بميرم

اما فهميدم كه حتي براي مردن هم خيلي دير شده خيلي !

شايد هيچ وقت احساس مرا درك نكني و عشق مرا ناديده بگيري

اما سوگند يك عاشق ، هرگز شكستني نيست

پس باز هم قسم مي خورم كه هرگز و هرگز سوگندهايم را نشكنم

و تا پاي جان عاشق بمانم و عاشق بميرم
 
 
 
می دانم کوله ام سنگین و دلم غمگین است
 
اما تو دلواپس نباش...نیامدم که بمانم
+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 19:54 توسط محسن خلیلی |

 

www.mostafa2shahreza.persianblog.ir.

حکایت غریبیست

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 17:33 توسط محسن خلیلی |

....  

وقتی کنار پنجره بارون زده می شینی حس می کنی همه قطره های روی شیشه دارن برای تو اشک می ریزنو وقتی غرش اسمونو می شنوی خیال می کنی آسمون خدا هم داره برای تو هق هق می کنه.خوش به حال آسمون که هر وقت دلش گرفت می تونه اشکهاشو بریزه و مجبور نشه اونارو پنهون کنه.دلم گرفته.مثل دیروز و دیروزها.خیلی سخته آدم بخواد برا خشنودی دل دیگران لبخندی تلخ رو لبهاش داشته باشه.سخته بخواد به گذشته و خاطرات تلخش فکر نکنه.سخت تر اینه که بخواد خودشو با فکر اینده خوش کنه.چرا ما ادمها نمی تونیم تو حال زندگی کنیم.گذشته مثل یک سایه و آینده مثل یک دلهره زندگیمونو پوشونده.کاش میشد طعم هر لحظه این زندگیرو چشید.هر لحظه بی آنکه چشمت به ساعت باشه و اضطراب اینکه عقربه ها دارن بهت دهن کجی می کنن.کاش زمان اونی بود که ما می ساختیم.تا حالا شده طعم انتظار رو بچشید.یادم میاد وقتی کوچولو بودم و منتظر عید می شدم برای خودم تقویم درست می کردم و هر روز خط می زدم تا روزها زودتر بگذرند.

کاش این کار رو نمی کردم.کاش اون روزهارو هم به خاطر اون لحظه ها زندگی می کردم.انتظار.انتظار....

سخت تر از این کار کاری هم هست؟...........چرا زندگی ما ادمها همش با انتظار لحظه های شیرین می گذره؟......

       

....  

برام دعا كن عشق من، همين روزا بميرم ...

آخه دارم از رفتن بدجوري گُر ميگيرم ...

دعا كنم كه اين نفس،تموم شه تا سپيده ...

كسي نفهمه عاشقت، چي تا سحر كشيده ...

اين آخرين باره عزيز،دستامو محكمتر بگير ...

آخه تو كه داري ميري،به من نگو بمون نمير ...

گاهي بيا يه باغ سبز،درش بروت بازه هنوز ...

من با تو سوختم نازنين،باشه برو با من نسوز ...

اگه يروز برگشتي و گفتن فلاني مرده ...

بدون كه زير خاك سرد حس نگاتو برده

گريه نكن براي من قسمت ما همينه ...

دستامو محكمتر بگير لحظه ي آخرينه ...

اين آخرين باره عزيز،دستامو محكمتر بگير ...

آخه تو كه داري ميري،به من نگو بمون نمير ...

گاهي بيا يه باغ سبز،درش بروت بازه هنوز ...

من با تو سوختم نازنين،باشه برو با من نسوز ...

برام دعا كن عـــــــــشــــــــــق من ...

چشمان‌ات راز ِ آتش است.

و عشق‌ات پيروزي‌ي ِ آدمي‌ست
هنگامي که به جنگ ِ تقدير مي‌شتابد.

و آغوش‌ات
اندک جائي براي ِ زيستن
اندک جائي براي ِ مردن

و گريز ِ از شهر

 

 

که با هزار انگشت

 

 

به‌وقاحت

پاکي‌ي ِ آسمان را متهم مي‌کند.

کوه با نخستين سنگ‌ها آغاز مي‌شود
و انسان با نخستين درد.

در من زنداني‌ي ِ ستم‌گري بود
که به آواز ِ زنجيرش خو نمي‌کرد ــ
من با نخستين نگاه ِ تو آغاز شدم.

....  

پروانه به شمع بوسه زد و بال و پرش سوخت

                                      بيچاره از اين عشق سوختن آموخت

فرق منو پروانه در اينست

                               پروانه پرش سوخت ولي من جگرم سوخت

      

      

      

....  

اسکله ی ناز چشات      

کاری دارم 

                                         یه قایقم

تو ساعته یه ربع به عشق

  عقربه ی دقایقم    

گرمی دستای تو رو

                                                  به صدتا دنیا نمی دم                                          

هر وقت که یارم تو بودی

                                                         بی کسیو نفهمیدم                                   

تو بند دل

                                                               سلول عشق

                                       حبس نگاتو می کشم                  

 ولی بازم رو میله ها ش      

                                                                        عکس چشاتو می کشم

آی قصه ی بی سر و ته

                                                                             شعر بدون قافیه            

برای مرگ این پسر

                                                                                       نبودن تو کافیه

....  

              

 دوست دارم....

....  

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 19:29 توسط محسن خلیلی |