تبليغاتX
دل سوخته عشق

محسن خلیلی

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت 15:36 توسط محسن خلیلی |
نامه

برای تو نامه ای مینویسم دلتنگی که دست از سر دل برنمیدارد.دلتنگی که فاصله را نمیفهمد نزدیک باشی اما دور...دور...دور...تنها که باشی تمام دنیا دیوار و جاده است.تمام دنیا پر از پنجره هایی است که پرنده ندارد.پر از کوچه هایی که همه ی ان ها برای رهگذران عاشق به بن بست میرسند.فکر پای این دیوارهای سرد و سنگین چه لیلی ها ومجنون ها که میمیرند خون بهای این دل های شکسته را چه کسی میدهد؟

حالا نشسته ام برایت نامه ای بنویسم میدانی نامه ها میمانند حتی وقتی برای همیشه پنهان باشند وکسی که باید ان ها را بخواند قرار نیست بداند چندجای این نامه با اشک خیس شد وچند واژه را پنهان کرد...

قرار نیست بفهمی که چقدر دوستت دارم وچه اندازه این دوست داشتن پیرم کرد اما برایت این نامه را مینویسم برای روزی که تو هم دلتنگ باشی برای روزی که به هوای هر صدای پایی تادم در دویده باشی وبا بغضی سنگین در انتظارش نشسته باشی...

برای شب هایی که درتمام فال های حافظ هم خبری از امدنش نباشد وهزار بار پیراهنش را بوییده باشی.

تو فکر میکنی ان روز چند سال خورشیدی است؟ان روز چقدر از هم دور شده باشیم؟

پای کدام بن بست؟پای کدام درخت؟پایین کدام پنجره برای اخرین بار گریسته باشیم؟

هنوز زود است برای تو که از دلم غافلی زود است.نباید بفهمی که این روز ها چقدر دلتنگم...

نباید بفهمی که قدم هایم هر روز پیرتر و پیرترمیشوند وهر روز کمرم سایه اش خم و خم تر میشود

این روزها برای گریستن دیگر باران را بهانه نمیکنم برای بی قراریم سراغ پنجره ها نمیروم...

وقتی قاصدکی روی شانه ام مینشیند دیگراز تو خبری نمیگیرم...

شاید نشانی ام را گم کرده باشی گیسوانم یک در میان سپید و سیاه اند مثل روز هایی که یک درمیان شاد وغمگین اند و میگذرند بی خبر تر از میگذرم که پنجره ای برایم گشوده شود...تکان دستی...

خیال کن غریبه ای که هیچ کس او را نمیشناسد...

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 13:1 توسط محسن خلیلی |

و عشق هدیه ای است جاودانی . . .

و من چه عاجزانه افق های طلایی نگاهت را با هزار تمنا جست و جو می کنم و قصه ی

تنهایی را در آسمان آبی نگاهت در میان می گذارم!

نسیم اشکی که در نگاهت موج میزد , بارانی از عشق بود برای رویاهایم و دلم چه

بی قرار  برای نگاه عاشقت می تپد!

در دل شب های تاریک وجودم , به جست و جوی  روشنایی شمع وجودت می گردد!

مانند آفتابگردانی می مانم که هر صبح به امید آفتاب وجود تو سر از خواب بر می دارد!

و خوب می دانم بی تو گلبرگ های نازک وجودم را باد سرد خزان در هم می ریزد!

و جوانه های ناشکفته ی امیدم به دور از تو می خشکد!

اما با این اوصاف قلبم کوچکتر از آنی ست که ظرفیت خوبی های تو را داشته باشد!

اما در سکوت پر از فریاد خود می گریم و می گویم با همین قلب کوچک

به وسعت تمام خوبی ها و سادگی هایت

قلبدوستت دارم!قلب

این به رنگ سبز نوشتم چون داره بهار میاد دوست دارم همه چیز از نو شروع  کنم دوست دارم این فرصت بهم بدی

سال نو مبارک

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 16:20 توسط محسن خلیلی |
مهربانم! زیبا ترین احساساتم را با قلم عشق نثارت خواهم کرد

عطر آغوشت را دوست دارم چرا که بوی بهترین یاس های زندگی را برای من تداعی می کند

صدای قلبت را دوست دارم چرا که زیبا ترین آهنگ زندگی را می نوازد

دستان پر مهرت را دوست دارم چرا که بذر های محبت را در دلم می پاشد

چشمانت را دوست دارم چرا که زیبا ترین مروارید های عالم در آن صدفها نهفته است

ای یاس سپید زندگی

تو را در کدام گلستان عشق بگذارم که طراوتت جاودانه باشد؟

اما نه ............نمی شود تو را در گلستان زمان نهاد

چرا که هیچ گلستانی لایق این همه مهربانی,صداقت و عشق نیست

پس تو را در اعماق قلبم خواهم نهاد که سراسر از عشق تو لبریز است

ای یاس سپید جاودان

امروز با وجود فراز و نشیب روز ها هنوز خانه ی قلبم از عشقت گرم است

 

جاودانه ی بی مثل قلبم بدان تا ابد

دوستت دارم


+ نوشته شده در یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 15:12 توسط محسن خلیلی |

سر به روي شانه هاي مهربانت ميگذارم                        

عقده دل مي گشايد گريه ي بي اختيارم                     

ازغم نامردمي ها بغض ها در سينه ها دارم          

شانه هايت را براي گريه كردن دوست دارم         

بي تو بودن را براي با تو بودي دوست دارم           

خالي ازخود خواهي برتر از آلايش تن

من تو را بالاتر از تن برتر از تن دوست دارم          

به حرفم گوش كن يا رب به دردم گوش كن يا رب

اگر بيهوده ميگويم مرا خاموش كن يا رب      

بودیم وکس قدر ندانست که بودیم

باشد که نباشیم و بدانند بودیم  

دستها بالا بود. هر کسي سهم خودش را طلبيد. سهم هر کس که رسيد، داغ تر از دل ما بود ولي نوبت من که رسيد، سهم من يخ زده بود!سهم من چيست مگر يک پاسخ پاسخ يک حسرت! سهم من کوچک بود قد انگشتانم عمق آن وسعت داشت وسعتي تا ته دلتنگيها شايد از وسعت آن بود که بي پاسخ ماند  

 

 

صدا مي کنم ترا

وقتي نگاهم در نگاهت مات مي ماند

وقتي سکوتم ، عاشقانه ترين ها را در حصار بي صداييش براي تو مي خواند

صدا مي کنم ترا

وقتي صدايم زارتعاش عشق مي لرزد

و جنون شقايق وحشي مرا سوي تو آرام آرام اين گونه عاشقانه مي کشاند

صدايم را ...

بشنو صدايم را. 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 19:4 توسط محسن خلیلی |