نوشته شده توسط محسن خلیلی در دوشنبه پنجم شهریور 1386 ساعت 11:29 موضوع بهترین عکسها اینجا ببین | لینک ثابت
بی تو ...
بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه قلبم گل یاد تو درخشید
عطر صد خاطره خندید![]()
عطر صد خاطره پیچید![]()
یادم امد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب ارام
بخت خندان و و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
تو به من گفتی از این عشق حذر کن
ساعتی چند بر این آب نظر کن![]()
آب ایینه عشق گذران است![]()
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت باز گران است
به تو گفتم حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم
روز اول که نگاهم به تمنای تو پر زد
چو کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم
باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم
همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هر گز نتوانم نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت![]()
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت![]()
اشک در چشم تو لرزید ، ماه بر عشق تو خندید
یادم امد که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم نرمیدم
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم
نوشته شده توسط محسن خلیلی در پنجشنبه یکم شهریور 1386 ساعت 20:56 موضوع عشق | لینک ثابت
شقايق به خنده گفت: نه بيمارم
نه تب دارم اگر سرخم چنين آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي!
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
و من بي تاب و خشکيده تنم در آتش مي سوخت ،
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته و عشق از چهره اش پيدا بود
ز آنچه زير لب مي گفت ، شنيدم سخت شيدا بود .
نمي دانم چه بيماري به جان دلبرش افتاده بود
اما طبيبان گفته بودنش اگر يک شاخه گل آرد از آن نوعي که من بودم ،
بگيرند ريشه اش را و بسوزانند ، شود مرهم براي دلبرش آندم شفا يابد ،
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يکدم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد بسوي من به آساني مرا با ريشه از خاکم جدا کرد
و به ره افتاد و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هر لحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت : اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من براي دلبرم هرگز دوايي نيست
و از اين گل که جايي نيست ، خودش هم تشنه بود اما !!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و من در دست او بودم
و حالا داشت تمام جان من مي سوخت که ناگه روي زانوهاي خود خم شد
دگر از صبر او کم شد دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد
آنگاه مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت زهم بشکافت اما!
آه صداي قلب او گويي جهان را زيرورو مي کرد
و آسمان را پشت ورو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ،
به جاي آب خونش را به من داد
و بر لب فرياد بمان اي گل که تک تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
و من ماندم نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
نوشته شده توسط محسن خلیلی در پنجشنبه یکم شهریور 1386 ساعت 20:45 موضوع عشق | لینک ثابت
درباره وبلاگ
بعد از مرگم به گورم بیا , مبادا از گورستان خلوت وحشت کنی زیرا در آنجا قلب آرام خفته, مبادا اشک بریزی زیرا چشمان من همراه با تو اشک خواهد ریخت هرگاه شمعی را در حال سوختن دیدی مرا به یاد آور هرگاه ترانه غم انگیزی شنیدی آنرا به یاد من زمزمه کن زیرا من هر کجا که باشم به یاد تو خواهم بود
این وبلاگ در روز جمعه بیست نهم تیر 1386ساعت 17:16 دقیقه شروع به کار کرده
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY