خدا می خواست در چشمان من زیباترین باشی
شرابی در نگاهت ریخت تا گیراترین باشی
نمی گنجید روح سرکشت در تنگنای تن
دلت را وسعتی بخشید تا دریاترین باشی
تو را شاعر، تورا عاشق پدید اور و قسمت بود
در شمسی ترین مجموعه مولاناترین باشی
مقدر بود خاکستر شود زهد دروغینم
تو را اموخت همچون شعله بی پروا ترین باشی
خدا تنهای تنها بود ودر تنهایی پاکش
تو را تنها پدید آورد تا تنهاترین باشی
خدا وقتی تورا می آفرید از جنس لیلا ها
گمان هرگز نمی بردم که واویلاترین باشی!
شبی همراه این اندوه جانکاه
مرا با شوخ چشمی گفتگو بود
نه چون من های وهوی شاعری داشت
ولی شعر مجسم چشم او بود!
به هر لبخند یک حافظ غزل داشت
به هر گفتار یک سعدی سخن بود
من از آنشب خموشی پیشه کردم
که شعر او خدای من شعر من

نوشته شده توسط محسن خلیلی در سه شنبه هجدهم تیر 1387 ساعت 14:14 موضوع | لینک ثابت
عشق بيداد من
باختن يعني لحظه عشق
جان سرزمين يعني يعني
زندگي پاک من عشق ليلي و
قمار مجنون
در عشق يعني ... شدن
ساختن عشق
دل يعني
كلبه وامق و
يعني عذرا
عشق شدن
من عشق
فرداي يعني
كودك مسجد
يعني الاقصي
عشق من
تو يعني پاکي باران تو يعني لذت ديدن
تو يعني يک شقايق را به يک پروانه بخشيدن
تو يعني از سحر تا شب به زيبايي درخشيدن
تو يعني يک کبوتر را از تنهايي رها کردن
خداي آسمانها را به آرامي صدا کردن
تو يعني مثل نيلوفر هميشه مهربان بودن
تو يعني باغي از گل رز تو يعني کهکشان بودن
تو يعني چتري از احساس براي قلب باراني
تو يعني پيک آزادي براي روح زنداني
تو يعني دست يک گل را به روي اطلسي دادن
تو يعني در زمستانها به فکر پونه افتادن
تو يعني روح باران را متين و ساده بوسيدن
و يا در پاسخ يک لطف به روي غنچه خنديدن
اگر چه دوري از اينجا تو يعني اوج زيبايي
کنارم هستي و هر شب به خوابم باز مي آيي
اگر هرگز نمي خوابند دو چشم سرخ نمناکم
اگر در فکر چشمانت شکسته قلب غمناکم
ولي يادم نخواهد رفت که ياد تو هنوز اينجاست
ميان سايه روشن ها دل شيداي من تنهاست ...
نوشته شده توسط محسن خلیلی در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 22:22 موضوع | لینک ثابت
نگاهم کن
صدایم کن ، که صدایت آرامش وجود من است!
نگاهم کن ، که درون چشمانت برایم طلوع یک دنیا عشق و محبت است!
دعایم کن ، که دعای تو تضمین فرداهای زیبای با تو بودن است !
نوازشم کن ، که دستان پر مهرت گرمی گونه های سرد و خیسم است !
باورم کن ، که با باور تو من عاشقترینم!
اشکهایم را پاک کن ، حالا نگاهم کن ، کمی با من درد دل کن ، مرا آرام کن !
بگذار سرم را بر روی شانه هایت بگذارم ، بگذار دستانت را بفشارم ، بگذارم بگویم چقدر
دوستت دارم ، مرا باور کن !
با آن چشمهای زیبایت نگاهم کن ای عشق من ، نگاه تو مرا دیوانه تر میکند!
نگاه زیبایت را باور دارم ، زیرا درون آن یک دنیا محبت میبینم !
نگاهت را باور دارم زیرا در نگاهت معنای واقعی عشق را می بینم و کلمه دوستت دارم
را میخوانم و با تمام وجود حس میکنم که چقدر مرا دوست داری !
با نگاه عاشقانه ات نام مرا صدا میکنی و میگویی که تنها مرا داری !
با نگاه عاشقانه ات راز دلت را میدانم و میگویم که محرم رازهایت هستم
نگاهم کن که نگاهت مرا به این باور می رساند که ما هر دو یک عاشق واقعی هستیم!
با نگاه درون چشمهای زیبایت راز دلت را میخوانم و این را میدانم که تو بهترینی! تو
همانی هستی که لایق منی !
نگاهم کن ، با نگاهت صدایم کن، با صدایت آرامم کن !
نگاهم کن ای عشق تا با نگاه به آن نگاه عاشقانه ات احساس خوشبختی کنم!
نوشته شده توسط محسن خلیلی در شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 10:41 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
بعد از مرگم به گورم بیا , مبادا از گورستان خلوت وحشت کنی زیرا در آنجا قلب آرام خفته, مبادا اشک بریزی زیرا چشمان من همراه با تو اشک خواهد ریخت هرگاه شمعی را در حال سوختن دیدی مرا به یاد آور هرگاه ترانه غم انگیزی شنیدی آنرا به یاد من زمزمه کن زیرا من هر کجا که باشم به یاد تو خواهم بود
این وبلاگ در روز جمعه بیست نهم تیر 1386ساعت 17:16 دقیقه شروع به کار کرده
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY