تبليغاتX
دل سوخته عشق

زیر خاکستر ذهنم باقیست

 

آتشی سرکش و سوزنده هنوز

 

یادگاری ست ز عشقی سوزن

 

که بود گرم و فروزنده هنوز

 

عشقی آن گونه که بنیان مرا

 

سوخت از ریشه و خاکستر کرد

 

غرق در حیرتم از اینکه چرا

 

مانده ام زنده هنوز

 

گاهگاهی که دلم می گیرد

 

پیش خود می گویم

 

آن که جانم را سوخت

 

یاد می آرد از این بنده هنوز

 

سخت جانی را ببین

 

که نمردم از هجر

 

مرگ صد بار به از

 

بی تو بودن باشد

 

گفتم از عشق تو من خواهم مرد

 

چون نمردم، هستم

 

پیش چشمان تو شرمنده هنوز

 

گر چه از فرط غرور

 

اشکم از دیده نریخت

 

بعد تو لیک پس از آن همه سال

 

کس ندیده به لبم خنده هنوز

 

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت

 

سال هاست که از دیده من رفتی لیک

 

دلم از مهر تو آکنده هنوز

 

دفتر عمر مرا

 

دست ایام ورق ها زده است

 

زیر بار غم عشق

 

قامتم خم شد و پشتم بشکست

 

در خیالم اما

 

همچنان روز نخست

 

تویی آن قامت بالنده هنوز

 

در قمار غم عشق

 

دل من بردی و با دست تهی

 

منم آن عاشق بازنده هنوز

 

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

 

گر که گورم بشکافند عیان می بینند

 

زیر خاکستر جسمم باقیست

 

آتش سرکش و سوزنده هنوزeshq

 

دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
 دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب
لیک از ژرفای دریای بی خبر
بر تن دیوارها طرح شکست
کس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم می دوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید
 تا بدین منزل پا نهادم پای را
 از درای کاروان بگسسته ام
 گر چه می سوزم از این آتش به جان
لیک بر این سوختن دل بسته ام
تیرگی پا می کشد از بام ها
 صبح می خندد به راه شهرمن
 دود می خیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن

 

در خواب ناز بودم  شبی                                      

دیدم کسی در می زند ...                                

در را گشودم روی او دیدم غم است در میزند

ای دوستان بی وفا  از غم بیاموزید وفا را

غم با آن همه بیگانگی

هر شب به من سر می زند

                           

کاش مثل اهل صحراها بلد بودم نی بزنم

اما تو که نیستی پیشم پس واسه کی نی بزنم؟

 


 

نوشته شده توسط محسن خلیلی در دوشنبه سی و یکم تیر 1387 ساعت 17:24 موضوع | لینک ثابت


سلام به دارنده ی قلب کوچیکم

 

 



سلام بر تويي كه همانند بهاري زيبا از راه رسيدي

 و تاريكي و سردي زمستان را از من ربودي

و در قلب يخ زده ي من شكوفه هاي عشق و محبت را روياندي

سلام بر تو ، بر تويي كه صداي نجواي مرغان عشق را به گوش من رسانيدي  

و آن را براي من زمزمه كردي و آواز گم شدن كينه و نفرت را براي من سرودي

سلام بر تو ، بر تويي كه پنجره ي دلم را به سوي قلمرو سبز

 دوست داشتن ها باز كردي

 و مرا در دشت عاشقي رها ساختي ،تويي كه نگاه مضطرب مرا ربودي

و نگاه شيرين عشق را جايگزين آن كردي .

سلام بر تو ، بر تويي كه  شكافهاي زخمي و كهنه ام را با پوششي

از عشق مرحم بخشيدي

 و از التهاب و پريشاني آن كاستي و تيره ترين لحظات زندگيم را با حبابهاي رنگين

قلب مهربانت روشني بخشيدي

 و انزواي مرا به محفلي آشنا و پر نور تبديل ساختي

سلام بر تو ، بر تويي كه حلقه ي محبت را بر دست من آويختي

 و بام  دل ابري مرا آفتابي نمودي و عطر معطر عشق خود را در دلم پراكنده ساختي

تويي كه روح سرگردان مرا به آرامش ابدي رساندي و نيمه ي نا تمام مرا تمام كردي

 و هم نفس روزهاي بي كسي من شدي

سلام بر تو ، بر تويي كه واژه هاي دوست داشتن را نثار قلب سوخته ام كردي

 و با دستان گرمابخشت بر گیسوان من تاجی از گلهای یاس و مریم را نشاندی...

تویی که با ترانه های عاشقی بر آوای ظریفم قدم نهادی.......

و آنگاه بود که دلم گفت: نگاه کن....گوش کن جلوه های مهتابی را و زمزمه های

عاشقی را و نگذار که هرگز از تو دور شوند

در آن زمان بود كه به آواي دل گوش جان سپردم و از اعماق وجودم فرياد كشيدم كه :

 

دوسـتـت دارم


 

نوشته شده توسط محسن خلیلی در یکشنبه سی ام تیر 1387 ساعت 16:38 موضوع | لینک ثابت


من....

اون قدر دلم از دنیا گرفته

که دیگه حتی خودمو هم نمیخوام

فریاد سکوتم رو میشنوی؟

منو معنا کن

 

 گریه کن....

من مفهوم گریستنم

من محکوم به دردم.

گریه کن معصوم بی بناه

زیرا که دگر دامان بر مهر مادری نیست که به آن بیاویزی

و آغوش گرم بدری که در آن بیاسایی

آه...... به چه بناه میبری  ای وارث محنت و رنج.

آنان که از تو به تو نزدیکتر بودند

در وادی مبهم سرنوشت رهایت کردند.

گریه گن "

گریه کن شاید اشکهایت آتش درونت را فرو نشاند

و فریاد کودکانه ات خواب غفلت را از چشمان خفتگان بزداید.

 گریه کن....


 

نوشته شده توسط محسن خلیلی در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 9:47 موضوع | لینک ثابت


سلام عزیزانم یه سری تصاویر زیبا سازی وبلاگ براتون گذاشتم حال کنید

                                               

 

دل من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره
   ولی خیلی تنگ میشه گاهی می ترسم بمیره
اما بازم به خودش میادو سوسو می زنه
با حیات خلوتش سینه  مو جارو میزنه
میگمش تا کی میخوای عاشق بشی و بشکنی
به روی خودش نمیاره  می پرسه با منی
با کیم با توی عاشق بیشه سربه هوا
با توی دیوونه در به در بی سرپا
با توکه هرچی دارم می کشم از دست تویه
با تو که هرجا میرم مسیر دربست تویه
کی میخوای دست از سر آبروی من برداری
کی میخوای عقلی که دزدیدی سر جاش بذاری
کی میخوای بزرگ بشی سنگین بشینی سر جات
سر به راه بشی و دنیا رو نذاری زیر پات

 



 

نوشته شده توسط محسن خلیلی در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 ساعت 13:44 موضوع | لینک ثابت






 

نوشته شده توسط محسن خلیلی در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 ساعت 14:10 موضوع | لینک ثابت


امروز فهمیدم که خدا منو فراموش کرده

از امروز دیگه مطمئنم. من مردم .

امروز خسته شدم

امروز می خوام دنیا رو بی خیال شم

من خیلی عذاب دیدم

من حقم این نبود

از همون بچگی   حسرت همه چیز رو تو دلم می ذاشتم

الان دیگه پر شده جای خالی توش پیدا نمیشه

باور کن امروز دیگه جونم به لبم رسیده از جونم سیر شدم.

مگه میشه یکی این همه بد شانس باشه؟امروز. دیروز. فردا این بخت بد با منه.

همه یه جوری با من لج میکنن. من باید همه رو درک کنم .ولی هیچ کس منو درک نمیکنه.

 بخت من سیاهه تا اخرشم سیاهی پیشونیم پاک نمی شه

این غم وتنهایی  با من به دنیا امدن با منم میمیرن


 

نوشته شده توسط محسن خلیلی در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 18:50 موضوع | لینک ثابت


نمی دونم امشب چرا این قدر دلم گرفته...و احساس می کنم خودم را گم کرده ام...

    هر کاری کردم نتونستم آروم بشم. تصمیم گرفتم مثل گذشته برم زیر آسمون خدا شاید آروم

           بشم....اما نمی دونم چرا نتونستم بهش نگاه کنم...

نمی دونم چرا ترسیدم...خیلی هم ترسیدم...نمی دونم چی شده...

من امشب چرا این قدر بی تابم؟

تقریبا یک ساعت فقط گریه کردم...آخه جز این کار دیگه ای نمی تونستم بکنم...

دلم بدجوری گرفته...

گفتم به اینجا سر بزنم شاید مثل قدیما حداقل اینجا آروم بشم اما حتی اینجا هم نتونستم آروم

بشم...احساس کردم گم شدم خودمو میون خاطرات گذشته گم کردم..

مثل دیوانه ها توی وبلاگهای مختلف سر کشی کردم شاید خودمو پیدا کنم اما بعد با خودم فکر کردم

یعنی من دیگه پیدا شدنی هستم؟؟؟

معلومه دیگه اگه هر کسی هم مثل من چشماش از فرط خستگی و بی خوابی در حال رفتن باشه اما

خودش را بیدار نگهداره بایدم این همه حرفای بی ربط بزنه و این قدر بهم ریخته باشه...

ولی چه کنم که دلم بدجوری گرفته...و دلم خیلی هوای آسمان قدیم را کرده...

هوای روزهایی که با دیدن ستاره ها آروم میشدم و باهاشون خلوت می کردم...ستاره هایی که

حالا از دیدنشون وحشت دارم....خدایا من چرا این طوری شدم؟؟؟

دلم می خواد فردا یعنی حالا دیگه بهتره بگم همین امروز وقتی از خواب بیدار میشم ببینم دوباره

 مثل قدیم شادابم و بازم می تونم به آسمون بگم سلام من بازم بیدار شدم....تا یه روز شلوغ و پر از

شیطنت را بگذرونم...کمکم کن خدا جونم تا بتونم.

ممنونم خدایا که اشک را بهم هدیه دادی چون اگه امشب اون

 نبود نمی دونم دیگه کی منو همراهی می کرد....اگه اون آرومم نمی کرد دیگه با چی آروم

 می شدم؟؟؟ممنونم واقعا ممنونم.

صبح شده و من هنوزم بیدارم......برو بخواب که روزگار برای امروز فردا و آینده ی تو هنوزم نقشه داره...

امشب خدایا فقط می خوام به تو شب به خیر بگم:خداجونم شب به خیر......

 


 

نوشته شده توسط محسن خلیلی در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 18:48 موضوع | لینک ثابت


 

وعشق صدای فاصله هاست,صدای فاصله هاییکه غرق ابهامند...

 

عشق يعني سكوت لبهايم

عشق يعني مرگ بيان شاعر
عشق يعني جستجوي چشمان نوجوانی
عشق يعني همين يك ، دو قدم تا سكوت
عشق يعني مفهوم همين ژاله سبز
عشق يعني قلم برداري
دست را آزاد كني
و چشمها را بسته
رنگها را در اختيار روحت بگذاري
تا با معنا لمس كند
شايد آسماني سبز ساخت
خورشيدي آبي
و صخره هايي نرم تر از روياها
من اگر من باشد
تبسم خدا يعني عشق
من اگر خود باشم
خشم ابليس يعني عشق
من اگر من باشم و براي من عاشق شوم
عشق يعني همين
عشق يعني صحبت چلچله ها را سخت نداني
با گلبرگ شبو دوستانه صحبتي شبانه كني
عشق يعني قطرات باران را ببوسي
عشق يعني زيبا ببيني
كه اگر بيننده باشي
نعش هفت سال پوسيده ، يعني تجسم زيبايي
عشق يعني همين كه هست را ببيني
در همين كه هست
همين ، كه هست ....
خورشيد را ببوسي تا لبهايت زلال شود
شبنم را در آغوش بكشي تا قلبت شعور پيدا كند
ذهنت را با نسيم صبح از غبار فهم ، نا فهم زمانه پاك كني
عشق يعني باور كني
شايد امسال بهار تا زمستان باقي بماند
كه اگر خود باشي
عشق يعني بي انتهايي
وقتي كه افق تير رس چشم تو باشد
راه بي معناست

******** دوستت دارم ******* 

 

 








 

نوشته شده توسط محسن خلیلی در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 11:3 موضوع | لینک ثابت


Image hosting by TinyPic


 

نوشته شده توسط محسن خلیلی در شنبه بیست و دوم تیر 1387 ساعت 19:50 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting