تبليغاتX
دل سوخته عشق

اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي

ميان من و توست

 

اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق

خدايي من نسبت به توست

 

اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و

تسكين دهنده قلبهاست

 

اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي

هاست

 

اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق

راستين من نسبت به توست

 

اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و

توست

 

پس با تمام وجود فرياد ميزنم زيباي من

دوستت دارم


 

نوشته شده توسط محسن خلیلی در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 ساعت 15:13 موضوع عشق | لینک ثابت


 

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی

تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم

و تو در پاسخ موج تمنای دلم گفتی : دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی

و من تنها برابی دیدن زیبایی آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم

همین بود آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم

نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا شاید خطا کردم

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا تا کی برای چه

ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید

و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد

و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت

تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایم خیس باران بود

و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت

کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد

و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبورت نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد

ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید

کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :

تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم

و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید

کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل

میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر

نمی دانم چرا ؟ شاید به رسم عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم


 

نوشته شده توسط محسن خلیلی در شنبه دوازدهم آبان 1386 ساعت 11:35 موضوع عشق | لینک ثابت


می نویسم اری من می نویسم از عشق برایت حرف می زنم تا تو باور کنی

 

چقدر دوستت دارم عشق را معنا می کنم تا بفهمی معنای عشق من تویی من

 

زندگی می کنم تا بدانی برای تو زنده ام ای تمام زندگی ای همه هستی من...

 

وقتی سکوت می کنم تو فکراینم که تا کی با من می مونی وقتی تو چشمات

 

خیره می شم می خوام که از چشمام حرفمو بخونی وقتی سرمو روی سینه تو

 

میزارم دوست دارم با صدای قلبت اروم بشم وقتی دلم میگیره دوست دارم با

 

اغوش گرمت تمومه دل تنگی ام یادم بره وقتی بهت می گم دوستت دارم

 

مطمئن باش از ته قلب میگم...

 

یادت در ذهنم وعشقت در قلبم عطر مهربانیت در تمام وجودم است عزیزم

 

محبت را در پاکی نگاهت صداقت را در وجود مهربانت معنی کردم بدان

 

که زیباترین لحظه هایم در کنار تو بودن است...

                                                                ... بی تو می میرم...

              


 

نوشته شده توسط محسن خلیلی در شنبه دوازدهم آبان 1386 ساعت 11:32 موضوع عشق | لینک ثابت


عشق

                                             

                                             فدا شدن برای تو

                                          به او بگویید

 

                                         

 

 

                                        

 

 

  

                             

                      

                    

 

                             

 

                  

                 نامت

 

                  مفهوم عشق

 

                

 

                       

                                     

 

 

                                          

 

 

                                           

                  یادت بخیر

                   

 

                       TinyPic image TinyPic imageTinyPic imageTinyPic image

                                         

در دل من کسی است
Image Hosted by ImageShack.us

.: :.که تا درخشش آخرين ستاره
Image Hosted by ImageShack.us

.: :.تا پژمردن آخرين گل
Image Hosted by ImageShack.us

.: :.و فرو افتادن آخرين برگ
Image Hosted by ImageShack.us

.: :.چشم به راهش خواهم بود


 

نوشته شده توسط محسن خلیلی در یکشنبه یکم مهر 1386 ساعت 11:33 موضوع عشق | لینک ثابت


    

             

تقدیم به تو

 

نظر یادت نره


 

نوشته شده توسط محسن خلیلی در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 ساعت 10:16 موضوع عشق | لینک ثابت


دوستت دارم بيشتر از معناي واقعي كلمه دوست داشتن!

دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داري!

دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داري!

دوستت دارم همچو طلوع خورشيد در سحر گاه عشق!

دوستت دارم همچو تكه ابرهاي سفيدي كه در اوج آسمان آبي در حال عبورند!
دوستت دارم چون تو را ميخواهم و تو نيز مرا مي‌خواهي!
دوستت دارم از تمام وجودم، با احساس پر از محبت و عشق!
دوستت دارم بيشتر از آنچه تصور مي كني!

دوستت دارم، همچو رهايي پرنده از قفس و پرواز پر غرور او در اوج آسمان ها،
همچو امواج دريا كه آرام به كنار ساحل مي آيند و آرام نيز به دريا مي روند،
همچو غنچه اي كه آرام آرام باز مي شود و گل مي شود،
دوستت دارم همچو مهتابي كه شبهاي تيره و تار را با حضورش پر از روشنايي ميكند!

دوستت دارم همچو باران! باراني كه تن تشنه دنيا را جان ميدهد و مي‌شويد!

دوستت دارم چون چشمانت اين حقيقت قلبم را باور دارد!
دوستت دارم، چون تو آخرين اميد زندگي مني، و لياقت اين دوست داشتن را داري!
دوستت دارم تا حدي كه قلبم و احساسم ظرفيت اين ابراز دوست داشتن را نسبت به تو داشته باشند!

دوستت دارم، چون با باوري عميق در قلب من نشستي و مرا هدف و اميد زندگي خود قرار دادي!

دوستت دارم چون از زندگي و دنيا گذشته اي تا با من بماني!
دوستت دارم چون نگذاشتي حتي يك قطره اشك از چشمانم سرازير شود!
دوستت دارم فراتر از باور يك رويا و فراتر از باور يك حقيقت!

 

دوستت دارم، چون با اطمينان و اعتماد كليد قلب سرخ و پر از عشقت را به من دادي!
مجنونم از مجنون عاقل تر، و ديوانه ام از فرهاد عاشق تر!
نگاه به قلب كوچك و پر از درد من نكن كه همين قلب يك دنيا عشق و محبت در آن نهفته است!

نگاه به چشمهاي آرام و خسته من نكن، اين چشم يك دنيا اشك در آن است!

نگاه به چهره پريشان من نكن، اين چهره، عاشق چهره توست!

دوستت دارم چون كه تو اولين و آخرين معشوق من هستي!

دوستت دارم چون از زندگي و دنيا گذشته‌اي تا با من بماني....!

تقدیم به ابجی گلم  دوستت دارم

 

 

 


 

نوشته شده توسط محسن خلیلی در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 ساعت 14:43 موضوع عشق | لینک ثابت


با تو

بی تو ...

بی تو مهتاب شبی باز از ان کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

در نهانخانه قلبم گل یاد تو درخشید

عطر صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

یادم امد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

آسمان صاف و شب ارام

بخت خندان و و زمان رام

خوشه ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

تو به من گفتی از این عشق حذر کن

ساعتی چند بر این آب نظر کن

آب ایینه عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت باز گران است

به تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم

روز اول که نگاهم به تمنای تو پر زد

چو کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نرمیدم نگسستم

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم

همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هر گز نتوانم نتوانم

اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت

اشک در چشم تو لرزید ، ماه بر عشق تو خندید

یادم امد که دگر از تو جوابی نشنیدم

                   پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم  نرمیدم                                       

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم                 

نگرفتی از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

                                         بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم


 

نوشته شده توسط محسن خلیلی در پنجشنبه یکم شهریور 1386 ساعت 20:56 موضوع عشق | لینک ثابت


شقایق

شقايق به خنده گفت: نه بيمارم

نه تب دارم اگر سرخم چنين آتش حديث ديگري دارم

گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي!

يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود

صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه

و من بي تاب و خشکيده تنم در آتش مي سوخت ،

ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته و عشق از چهره اش پيدا بود

ز آنچه زير لب مي گفت ، شنيدم سخت شيدا بود .

نمي دانم چه بيماري به جان دلبرش افتاده بود

اما طبيبان گفته بودنش اگر يک شاخه گل آرد از آن نوعي که من بودم ،

بگيرند ريشه اش را و بسوزانند ، شود مرهم براي دلبرش آندم شفا يابد ،

چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده

و يکدم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه به روي من

بدون لحظه اي ترديد شتابان شد بسوي من به آساني مرا با ريشه از خاکم جدا کرد

و به ره افتاد و او مي رفت و من در دست او بودم

و او هر لحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا مي کرد

پس از چندي هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت

و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت

به لب هايي که تاول داشت گفت : اما چه بايد کرد؟

در اين صحرا که آبي نيست به جانم هيچ تابي نيست

اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من براي دلبرم هرگز دوايي نيست

و از اين گل که جايي نيست ، خودش هم تشنه بود اما !!!

نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و من در دست او بودم

و حالا داشت تمام جان من مي سوخت که ناگه روي زانوهاي خود خم شد

دگر از صبر او کم شد دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد

آنگاه مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت

نشست و سينه را با سنگ خارايي

زهم بشکافت زهم بشکافت اما!

آه صداي قلب او گويي جهان را زيرورو مي کرد

و آسمان را پشت ورو مي کرد

و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد

نمي دانم چه مي گويم ،

به جاي آب خونش را به من داد

و بر لب فرياد بمان اي گل که تک تاج سرم هستي

دواي دلبرم هستي

بمان اي گل

و من ماندم نشان عشق و شيدايي

و با اين رنگ و زيبايي

و نام من شقايق شد

                                                     گل هميشه عاشق شد


 

نوشته شده توسط محسن خلیلی در پنجشنبه یکم شهریور 1386 ساعت 20:45 موضوع عشق | لینک ثابت


بوسه یعنی وصل شیرین دولب.....   

        بوسه یعنی مستی از مشروب عشق..... 

                    بوسه یعنی آتش و گرما و تب.....

بوسه یعنی لذت از دلدادگی، لذت از شب، لذت از دیوانگی....... 

بوسه یعنی حس خوبی طعم عشق، طعم شیرین به رنگ سادگی........ 

بوسه یعنی آغازبرای ماه شدن، لحظهء بادلبر تنهاشدن...........

بوسه سر فصل کتاب عاشقی......

        بوسه رمز وارددلهاشدن.........

                بوسه آتش میزندبر جسم و جان......

                        بوسه یعنی عشق من با من بمان.......


 

نوشته شده توسط محسن خلیلی در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 ساعت 18:34 موضوع عشق | لینک ثابت


....بي جهت نيست كه در كنج دلم جا داري

خیلی دوست دارم

چشم هايم زشكوفايي عشق تو فقط مي خواند
كاش مي دانستي
عشق من معجزه نيست
عشق من رنگ حقيقت دارد
اشك هايم به تمناي نگاه تو فقط مي بارد

كاش مي دانستي
پسری هست كه احساس تو را مي فهمد


پسری از تب عشق تو دلش مي گيرد


پسری از غمت امشب به خدا مي ميرد

كاش مي دانستي
تو فقط مال مني
تو فقط مال همين قلب پر  احساس مني

شب من با تو سحر خواهد شد
تو نمي داني من
چه قدر عشق تو را مي خواهم
تو صدا كن من را
تو صدا كن من را كه پر از رويش يك ياس شوم
تو بخوان تا همه احساس شوم

كاش مي دانستي
شعرهاي دل من پيش نگاه تو به خاك افتاده است
به سرم داد بزن
تا بدانم كه حقيقت داري
تا بدانم كه به جز عشق تو اين قلب ندارد كاري

باز هم اين همه عشق
اين همه عشق براي دل تو ناچيز است
آسمان را به زمين وصل كنم؟
يا كه زمين را همه لبريز ز سر سبزي يك فصل كنم؟
من به اعجاز دو چشمان تو ايمان دارم
به خدا تو نباشي
بي تو من يك بغل احساس پريشان دارم  

....خيلي ميخامت


 

نوشته شده توسط محسن خلیلی در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 ساعت 19:51 موضوع عشق | لینک ثابت


عاشقت خواهم ماند بي آنكه بداني

                                                       

دوستت خواهم داشت بي آنكه بگويم

                                                       

درد دل خواهم گفت بي هيچ كلامي

                                                 

گوش خواهم داد بي هيچ سخني

                                           

در آغوشت خواهم گريست بي آنكه حس كني

                  &nb