خدا می خواست در چشمان من زیباترین باشی
شرابی در نگاهت ریخت تا گیراترین باشی
نمی گنجید روح سرکشت در تنگنای تن
دلت را وسعتی بخشید تا دریاترین باشی
تو را شاعر، تورا عاشق پدید اور و قسمت بود
در شمسی ترین مجموعه مولاناترین باشی
مقدر بود خاکستر شود زهد دروغینم
تو را اموخت همچون شعله بی پروا ترین باشی
خدا تنهای تنها بود ودر تنهایی پاکش
تو را تنها پدید آورد تا تنهاترین باشی
خدا وقتی تورا می آفرید از جنس لیلا ها
گمان هرگز نمی بردم که واویلاترین باشی!
شبی همراه این اندوه جانکاه
مرا با شوخ چشمی گفتگو بود
نه چون من های وهوی شاعری داشت
ولی شعر مجسم چشم او بود!
به هر لبخند یک حافظ غزل داشت
به هر گفتار یک سعدی سخن بود
من از آنشب خموشی پیشه کردم
که شعر او خدای من شعر من

نوشته شده توسط محسن خلیلی در سه شنبه هجدهم تیر 1387 ساعت 14:14 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
بعد از مرگم به گورم بیا , مبادا از گورستان خلوت وحشت کنی زیرا در آنجا قلب آرام خفته, مبادا اشک بریزی زیرا چشمان من همراه با تو اشک خواهد ریخت هرگاه شمعی را در حال سوختن دیدی مرا به یاد آور هرگاه ترانه غم انگیزی شنیدی آنرا به یاد من زمزمه کن زیرا من هر کجا که باشم به یاد تو خواهم بود
این وبلاگ در روز جمعه بیست نهم تیر 1386ساعت 17:16 دقیقه شروع به کار کرده
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY