نمی دونم امشب چرا این قدر دلم گرفته...و احساس می کنم خودم را گم کرده ام...

    هر کاری کردم نتونستم آروم بشم. تصمیم گرفتم مثل گذشته برم زیر آسمون خدا شاید آروم

           بشم....اما نمی دونم چرا نتونستم بهش نگاه کنم...

نمی دونم چرا ترسیدم...خیلی هم ترسیدم...نمی دونم چی شده...

من امشب چرا این قدر بی تابم؟

تقریبا یک ساعت فقط گریه کردم...آخه جز این کار دیگه ای نمی تونستم بکنم...

دلم بدجوری گرفته...

گفتم به اینجا سر بزنم شاید مثل قدیما حداقل اینجا آروم بشم اما حتی اینجا هم نتونستم آروم

بشم...احساس کردم گم شدم خودمو میون خاطرات گذشته گم کردم..

مثل دیوانه ها توی وبلاگهای مختلف سر کشی کردم شاید خودمو پیدا کنم اما بعد با خودم فکر کردم

یعنی من دیگه پیدا شدنی هستم؟؟؟

معلومه دیگه اگه هر کسی هم مثل من چشماش از فرط خستگی و بی خوابی در حال رفتن باشه اما

خودش را بیدار نگهداره بایدم این همه حرفای بی ربط بزنه و این قدر بهم ریخته باشه...

ولی چه کنم که دلم بدجوری گرفته...و دلم خیلی هوای آسمان قدیم را کرده...

هوای روزهایی که با دیدن ستاره ها آروم میشدم و باهاشون خلوت می کردم...ستاره هایی که

حالا از دیدنشون وحشت دارم....خدایا من چرا این طوری شدم؟؟؟

دلم می خواد فردا یعنی حالا دیگه بهتره بگم همین امروز وقتی از خواب بیدار میشم ببینم دوباره

 مثل قدیم شادابم و بازم می تونم به آسمون بگم سلام من بازم بیدار شدم....تا یه روز شلوغ و پر از

شیطنت را بگذرونم...کمکم کن خدا جونم تا بتونم.

ممنونم خدایا که اشک را بهم هدیه دادی چون اگه امشب اون

 نبود نمی دونم دیگه کی منو همراهی می کرد....اگه اون آرومم نمی کرد دیگه با چی آروم

 می شدم؟؟؟ممنونم واقعا ممنونم.

صبح شده و من هنوزم بیدارم......برو بخواب که روزگار برای امروز فردا و آینده ی تو هنوزم نقشه داره...

امشب خدایا فقط می خوام به تو شب به خیر بگم:خداجونم شب به خیر......

 


 

نوشته شده توسط محسن خلیلی در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 18:48 موضوع | لینک ثابت